
بیدل دهلوی- غزل شماره 1258
دل خاکِ سرِ کوی وفا شد چه بجا شد
سر در رهِ تیغ تو فدا شد چه بجا شد
اشکم که دلی داشت گره بر سر مژگان
در کوی تو از دیده جدا شد چه بجا شد
ما را به بساطی که تو چون فتنه نشستی
برخاستن از خویش عصا شد چه بجا شد
چون سایه به خاک قدمت جبههٔ ما را
یک سجده به صد شکر ادا شد چه بجا شد
این دیده که حسرتکدۀ شوقِ تماشاست
ای خوش نگهان جای شما شد چه بجا شد
از حسرتِ دیدار تو اشکِ هوس آلود
امشب نگهِ چشمِ حیا شد چه بجا شد
چشمت به غلط سوی دل انداخت نگاهی
تیری که از آن شست خطا شد چه بجا شد
بر صفحهٔ روی تو ز کلکِ یدِ تقدیر
خطّ سیه انگشتنما شد چه بجا شد
در بزم تو آخر نگهِ شعله عنانم
چون شمع ز اشک آبله پا شد چه بجاشد
لخت جگری بر سر هر اشک فشاندیم
حقّ نمکِ گریه ادا شد چه بجا شد
گردی که به امّید تو دادیم به بادش
آرایش صد دست دعا شد چه بجا شد
چون سایه سر راه دو رنگی نگرفتیم
روز سیه ما شب ما شد چه بجا شد
زین یکدو نفس عمر میان من و دلدار
گیرم که اداهای بجا شد چه بجا شد
بیدل هوسِ نشئهٔ آوارگی یی داشت
چون اشک کنون بیسر و پا شد چه بجا شد