
بیدل دهلوی- غزل شماره 1253
دل تا نظر گشود به خویش آفتاب دید
آیینهٔ خیالِ که ما را به خواب دید
صد پرده پردهدارتر از رمز غیب بود
آن بینقابی یی که تو را بینقاب دید
فطرت به هرچه وارسد آیینهٔ خود است
گوهر ز موجِ بحر همان یک سراب دید
حرف تعیّن من و ما آنقدر نبود
عالم به چشمِ صفر رقومِ حساب دید
در درسگاهِ عشق دلایل جهالت است
طبعی بهم رسان که نباید کتاب دید
اشک سر مژه به تأمّل رسیدهایم
خود را ندید کس که نه پا در رکاب دید
فرصت کجاست تا سوی هم چشم واکنیم
نتوان ز انفعال به روی حباب دید
عبرتْ نگاهِ دورخیالیم زیر چرخ
باید همین به شیشهٔ ساعت شراب دید
از انتقامِ سوخته جانان حذر کنید
آتش قیامت از نم اشک کباب دید
بودم ز بسکه منفعلِ دعویِ وفا
گفتم: به حال من نظری کن در آب دید
برق جنون دمی که زد آتش به صفحهام
بیدل به یک جهان نقطم انتخاب دید