
بیدل دهلوی- غزل شماره 1250
دل به زلفِ یار هم آرام نتْوانست کرد
این مسافر، منزلی در شام نتوانست کرد
جوشِ خط با آن فسونِ دستگاهِ دلبری
وحشیِ حسنِ بتان را رام نتوانست کرد
با همه شوری که وقف پستهٔ خندان اوست
رفعِ تلخی های آن بادام نتوانست کرد
همچو من از سرنگونی، طالعی دارد حباب
کز خُمِ دریا میی در جام نتوانست کرد
نیست در بحرِ محبّت جز دلِ بیتاب من
ماهی یی کز فلس فرق دام نتوانست کرد
مشتِ خاکِ من هواپروردِ جولان تو بود
پایمالش گردش ایّام نتوانست کرد
چرخ گو مفریب از جاهم که سعی باغبان
پختگیهای ثمر را خام نتوانست کرد
همچو شبنم زین گلستان بسکه وحشت میکشم
آب در آیینهام آرام نتوانست کرد
موجِ گوهر با همه خشکی نشد محتاج آب
طبعِ استغنا نظر ابرام نتوانست کرد
نالهها در دل فسرد امّا نبست احرامِ لب
گرد این کاشانه سیرِ بام نتوانست کرد
اخگر ما شورِ خاکستر دماند از سوختن
این نگین شد خاک و ترک نام نتوانست کرد
سوخت بیدل غافل از خود شعلهٔ تصویر ما
یک شرر برقِ نگاهی وام نتوانست کرد