
بیدل دهلوی- غزل شماره 1242
دل از وسعت اگر شانی ندارد
بیابان هم بیابانی ندارد
در این دریا ندامت اعتبار است
گهر جز اشکِ عریانی ندارد
جنون مینالد از بیدستگاهی
که عریانی گریبانی ندارد
تو خواهی شیشه بشکن خواه ساغر
طرب جز رنگ، سامانی ندارد
به خود میبال لیک از غصّه خوردن
تنورِ آرزو نانی ندارد
محبّتپیشهای بگداز و خون شو
که دردِ عشق درمانی ندارد
کشد چون گردباد آخر ز حلقت
گریبانی که دامانی ندارد
درِ دل میزنی آزادیت کو
مگر آیینه زندانی ندارد
محبّت دستگاهِ عافیت نیست
تحیّر ربطِ مژگانی ندارد
تظلّم دوری از اصل است ور نه
نفس در سینه افغانی ندارد
تحیّرْ بسملِ اشکِ نیازم
به خون غلتیدنم جانی ندارد
اگر عشق بتان کفر است بیدل
کسی جز کافر ایمانی ندارد