
بیدل دهلوی- غزل شماره 1239
دگر تظلّم ما عاجزان کجا برسد
بس است نالهٔ ما گر به گوش ما برسد
به خاک منتظرانت بهار کاشتهاند
بیا ز چشم دهیم آب تا حنا برسد
کسی به می نکند چارهٔ خمارِ وفا
پیامی از تو رسد تا دماغ ما برسد
سبکروان ز غمِ راه و منزل آزادند
صدا ز خویش گذشتهست هر کجا برسد
تمامیِ خطِ پرگار بیکمالی نیست
دعا کنید سر ما به نقش پا برسد
ز آه، بیجگر چاک بهره نتوان برد
گشودنیست در خانه تا هوا برسد
ز سعیِ قامتِ خم گشته چشم آن دارم
که رفته رفته به آن طرّهٔ دوتا برسد
ستمکشِ هوسِ نارسایِ اقبالم
به استخوان رسدم کار تا هما برسد
دماغ شکوه ندارم وگرنه میگفتم
به دوستان ز فراموشیام دعا برسد
به عالمی که امل میکشد محاسنِ شیخ
کراست تاب رسیدن؟ مگر قضا برسد
ز کوشش است که دستت به دامنی نرسد
اگر دراز کنی پا به مدّعا برسد
چنین که صرف طمع کردی آبرو بیدل
عرق کجاست؟ اگر نوبت حیا برسد