
بیدل دهلوی- غزل شماره 1238
در این وادی کف پایی ز آسایش خبر دارد
که بالینهای نرمِ آبله در زیر سر دارد
نمیگردد فروغِ عاریت شمعِ رهِ مستان
به نور باده چشم جام، سامانِ نظر دارد
به دل رو کن اگر سرمنزل امنی هوس داری
نفس در خانهٔ آیینه آرام سفر دارد
سلامت نیست سازِ دل، چه در صحرا، چه در منزل
متاعِ رنگِ ما صد کاروان آفت به بر دارد
مرید نام را نبوَد گزیر از خون دل خوردن
نگین دایم ز نقش خویش دندان بر جگر دارد
کدامین دستگاه آیینهٔ نازست دریا را
که از افسردگیها خاک ساحل هم گهر دارد
دوبینیهاست امّا در شهودِ غیر احول را
به خود گر می گشاید چشم از وحدت خبر دارد
نمیدانم چه آشوبی؟ که در بزمِ تماشایت
نگاه از موجِ مژگان هر طرف دستی به سر دارد
به آهی میتوان رختِ جهان خاکستری کردن
که گلخنها به سامان است گر دل یک شرر دارد
تحیّر نقشِ نیرنگ دو عالم سوخت در چشمم
چراغ خانهٔ آیینهام برقی دگر دارد
به این بی دست و پایی کیست گرد دستگیر من؟
مگر همچون سپند از جای خویشم ناله بردارد
حباب از حیرت کمفرصتیهای زمان بیدل
نگاهی جانب دریا به پشتِ چشمِ تر دارد