
بیدل دهلوی- غزل شماره 1230
در غبارِ هستی اسرارِ فنا پوشیدهاند
جامهٔ عریانی ما را ز ما پوشیدهاند
ای نسیم صبح از دمسردی خود شرم دار
میرسی بیباک و گلها یک قبا پوشیدهاند
غنچهها را تا سحرگه برقِ خرمن میشود
در ته دامن چراغی کز هوا پوشیدهاند
بر نفس گرد عرق تا چند پوشاند حباب
اینقدر دوشی که دارم بیردا پوشیدهاند
گرهمه عنقا شوم شهرت گریبان میدرد
عالم عریانی است اینجا کرا پوشیدهاند؟
رازداری های عشق آسان نمیباید شمرد
کوهها در سرمه گم شد تا صدا پوشیدهاند
نیستم آگاه دامان که رنگین میکنم
خون ما را در دم تیغ قضا پوشیده اند
با دوعالم جلوه پیش خویش پیدا نیستیم
فهم باید کرد ما را در کجا پوشیدهاند
هیچ چشمی بینقاب از جلوهاش آگاه نیست
داغم از دستی که در رنگ حنا پوشیدهاند
ای هما پروازِ شوخی محو زیر بال گیر
اینقدر دانم که زیر نقش پا پوشیدهاند
از قناعت نگذری کانجا ز شرمِ عرضِ جاه
دستها در مهر تنگ گنجها پوشیدهاند
در سوادِ فقر گم شو زندۀ جاوید باش
در همین خاک سیاه آب بقا پوشیدهاند
دوستان عیب و هنر از یکدگر پنهان کنند
دیدهها باز است امّا بر حیا پوشیدهاند
بیدل از یاران کسی بر حال ما رحمی نکرد
چشم این نامحرمان کور است یا پوشیدهاند