
بیدل دهلوی- غزل شماره 1225
در ادبگاهی که لب نامحرمِ تحریک بود
عافیت چون معنیِ عالی به دل نزدیک بود
مقصد خلق از تب وتابِ هوس موهوم ماند
پی غلط کردند از بس جادهها باریک بود
نفخِ منعم ته شد از نم خوردن کوس و دهل
باد و آب انفعالی در دماغِ خیک بود
نا کجا غثیان نخندد بر دماغ اهل جاه
جام و صهبای تعیّن نیکدان و نیک بود
ساز نافهمیدگی کوک است، کو علم و چه فضل
هرکجا دیدیم بحث ترک با تاجیک بود
دل چه سازد؟ جسم خاکی محرم رازش نخواست
آینه رو از که تابد خانه پُر تاریک بود
عشق ورزیدیم بیدل با خیالاتِ هوس
این نفسها یکقلم از عالم تشکیک بود