
بیدل دهلوی- غزل شماره 1222
داغ بودم که چه خواهم به غمت انشا کرد
نقطهٔ اشک، روان گشت و خطی پیدا کرد
نقشِ نیرنگِ جهان در نظرم رنگ نیست
درِ تمثال زدم آینه استغنا کرد
سعیِ مغرور ز عجزم درِ آگاهی زد
خوابِ پا داشتم از آبله مژگان واکرد
فطرتِ سست پی از پیرویِ وهمِ امل
لغزشی خورد که امروزِ مرا فردا کرد
میشمارم قدم و بر سر دل میلرزم
پای پُر آبلهام کارگه مینا کرد
دل بپرداز و طرب کن که درین تنگ فضا
خانهٔ آینه را جهدِ صفا صحرا کرد
گرد پرواز در اندیشه پری میافشاند
خاک گشتن سر سودایی ما بالا کرد
حسن هر سو نگرد سعی نظر خودبینی است
آنچه میخواست به آیینه کند با ما کرد
کلکِ نقّاشِ ازل حُسنِ یقین میپرداخت
نقش ما دید و به سوی تو اشارتها کرد
عشق از آرایشِ ناموسِ حقیقت نگذشت
کف ما را نمدِ آینهٔ دریا کرد
هیچکس ممتحنِ وضعِ بد و نیک مباد
نسخهٔ حیرت ما طبع فضول اجزا کرد
بیدل از قافلهٔ کن فیکون نتوان یافت
بارِ جنسی که توان زحمت پشت پا کرد