
بیدل دهلوی- غزل شماره 1220
خیالِ نامداری تا کیَت خاطرنشین باشد
چه لازم سرنوشتت چون نگین زخمِ جبین باشد؟
درین وادی به حیرت هم میسّر نیست آسودن
همه گر خانهٔ آیینه گردی حکمِ زین باشد
طراوت آرزو داری ز قیدِ جسم بیرون آ
که سرسبزی نبیند دانه تا زیر زمین باشد
به خود پیچیدن ما نیست بیاندازِ پروازی
کمندِ موج ما را یکنفس گرداب چین باشد
به قدر جهد معراجیست ما را ورنه آتش هم
به راحت گر زند خاکسترش بالانشین باشد
به حیرت رفته است از خویش اگر شمعست اگر محفل
نشاط هر دو عالم یک نگاه واپسین باشد
غباری نیست از پست و بلند موج، دریا را
حقیقت بینیاز از اختلاف کفر و دین باشد
پیِ قتلم چه دامن برزند شوخی که در دستش
هجومِ جوهرِ شمشیر چینِ آستین باشد
ز چشم تر مآلِ انتظارِ شوق پرسیدم
جگر خون گشت و گفت: احوال مشتاقان چنین باشد
فرو رو زیر خاک ای سرگرانِ نشئهٔ خسّت
ز قارون نام هم کم نیست بر روی زمین باشد
محال است اینکه عجز از طینت ما رخت بربندد
سحر گر صد فلک بالد همان آه حزین باشد
ندارم نشئهٔ دیگر به هر سرگشتگی بیدل
چو گردابم درین محفل خط ساغر همین باشد