
بیدل دهلوی- غزل شماره 1219
خیالِ خوشنگاهان باز با شوخی سری دارد
به خونِ من قیامت، نرگسستانْ محضری دارد
من و سودای خوبان، زاهد و اندیشۀ رضوان
در این حسرتسرا هرکس سریدارد سریدارد
روا دارد چرا بر دخترِ رز ننگِ رسوایی
گر از انصاف پرسی محتسب هم دختری دارد
به عبرت آشنا شو از جهانِ ننگ بیرون آ
مژه نگشودهای این خانهٔ وحشت دری دارد
ندارد گردباد این بیابان ننگِ افسردن
به هر بی دست و پایی چیدن دامن پری دارد
در این بحر از غناْ سامانی وضع صدف مگذر
کفِ دستِ طمع بر هم نهادن گوهری دارد
به توفانِ خیالِ پوچ ترسم گم کنی خود را
تو تنها میروی زین دشت و، گردت لشکری دارد
طرب مفت تو گر با تازه رویی کرده ای سودا
درین کشور دکانِ گلفروشان شکّری دارد
کمالتِ دعوی اخلاق و آنگه منکر رندان
ز حق مگذر سپهر آدمیَّت محوری دارد
به وهمِ جاه، مغرورِ تعیّن زیستن تا کی
نگین گر شهرتی دارد به نام دیگری دارد
فضولی در طلسمِ زندگی نتوان ز حد بردن
قفس آخر به مشقِ پرفشانی مسطری دارد
ز وضع سایهام عمریست این آواز میآید
که: راحت گر هوس باشد ضعیفی بستری دارد
تو خود را از گرفتارانِ دل فهمیدهای ورنه
سراسر خانهٔ آیینه بیرون دری دارد
نبودم آنقدر واماندۀ این انجمن بیدل
پرافشان است شوق امّا تأمّل لنگری دارد