
بیدل دهلوی- غزل شماره 1218
خیالِ چشمِ که ساغر به چنگ میآید
که عالمی به نظر شیشهْ رنگ میآید
به حیرتم چو نفس قاصدِ چه مکتوبم
که رفتنم همه جا بی درنگ میآید
کجا روم که چو اشکم به هر قدم زدنی
هزار قافلهٔ عذر لنگ میآید
چه همّت است که نازد کسی به ترکِ هوس
مرا گذشتن ازین نام، ننگ میآید
دل از فریب صفا جمع کن که آخر کار
ز آب آینهها زیر زنگ میآید
به گمرهی زن و از منّت خیال برآ
که خضر نیز ز صحرای بنگ میآید
غبار دل ز پر افشانی نفس دریاب
که هرچه هست درین خانه تنگ میآید
اعانتِ ضعفا مایهٔ ظفر گیرید
پرِ شکسته به کار خدنگ میآید
خموش باش که تا دم زنی درین کهسار
هزار شیشه به پای ترنگ میآید
به هر نگین که نهی گوش و فهم نام کنی
صدای کوفتنِ سر به سنگ میآید
ز خود به یادِ نگاهِ که میروی بیدل
که از غبار تو بوی فرنگ میآید