
بیدل دهلوی- غزل شماره 1209
خطی که بر گلِ روی تو آب میریزد
به سایه آبِ رخِ آفتاب میریزد
زبانِ نکهتِ گل از سوال خود خجل است
لبت ز بسکه به نرمی جواب میریزد
فلک ز خون شفق آنچه شب به شیشه کند
صباح در قدحِ آفتاب میریزد
به هرچه دیده گشودیم گردِ ویرانیست
دلِ که رنگِ جهان خراب میریزد
خیالِ تیغ نگاه تو خون دلها ریخت
به نشئهای که ز مینا شراب میریزد
بیا که بیتوام امشب به جنبش مژهها
نگه ز دیده چو گرد از کتاب میریزد
دمی که از دمِ تیغت سخن رود به زبان
به حلقِ تشنهٔ ما حسرت آب میریزد
به گریه منکر تردامنانِ عشق مباش
که اشکِ بحر ز چشمِ حباب میریزد
شکنجِ حلقهٔ دامی که جیب هستیِ تست
اگر ز خویش برآیی رکاب میریزد
تو ای حباب چه یابی خبر ز حسنِ محیط؟
که چشم شوخ تو رنگ نقاب میریزد
درین محیط زبس جای خرّمی تنگ است
اگر به خویش ببالد حباب میریزد
بر آتشِ که نهادند پهلوی بیدل
که جای اشک، شرر زین کباب می ریزد