
بیدل دهلوی- غزل شماره 1207
خامشنفسی خفّت گوینده ندارد
لبهای ز هم واشده جز خنده ندارد
پروازِ رسایی که بنازیم به جهدش
چون رنگ به غیر از پرِ برکنده ندارد
خواهی به عدم غوطه زن و خواه به هستی
بنیاد تو جز غفلت پابنده ندارد
معیار تک و تاز من و ما ز نفس گیر
جز رفتن ازین مرحله آینده ندارد
موج و کف دریای عدم سِحرنگاریست
نادار همه دارد و دارنده ندارد
از دلق گشودیم معمّای قلندر
پوشیدگی این است که کس ژنده ندارد
سیرِ خمِ زانو به هوس جمع نگردد
نامحرمِ معنی سرِ افکنده ندارد
همواری و صحرای تعیّن چه خیال است
این تختهٔ نجّار جنون رنده ندارد
زین گردش رنگی که جبین سازِ تماشاست
آن کیست که صد جامهٔ زیبنده ندارد
معشوق مزاجیست که این باغ تجدد
یک ریشه بجز سرو خرامنده ندارد
جمعیّت دل خواه، چه دنیا و چه عقبا
موجِ گهر اجزای پراکنده ندارد
بیدل سخن این است تأمّل کن و تن زن
من خواجه طلب مردم و او بنده ندارد