حیرت، ‌کفیلِ پَر زدنِ‌ گفتگو نشد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1203

 

حیرت، ‌کفیلِ پَر زدنِ‌ گفتگو نشد

شادم که آبِ آینه‌ام شعله‌خو نشد

مردیم تشنه در طلبِ آبِ تیغ او

آخِر ز سرگذشت و نصیب‌ گلو نشد

افسوس ناله‌ای ‌که به‌ کویش رهی نبرد

آه از دلی‌ که خون شد و در پای او نشد

آسایشم به راه تو یک نقش پا نبست

جمعیّتم ز زلف تو یک تار مو نشد

عمری‌ست خدمتِ لبِ خاموش می‌کنم

ای بخت ناز کن‌ که نفس هرزه‌گو نشد

بی‌قدر نیست شبنمِ حیرتْ بهارِ عشق

نگداخت دل‌ که آینهٔ آبرو نشد

اشیا مثالِ آینهٔ بی‌نشانیند

نشکفت ازین چمن گلِ رنگی که بو نشد

وهمِ ظهور سر به گریبانِ خجلت است

فکری نداد رو که سر ما فرو نشد

بیگانه است مشرب فقر و غنا ز هم

ساغر نگشت کشتی و مینا کدو نشد

بیدل چو شمع ساخت جبین نیازما

با سجده‌ای که غیرِ گدازش وضو نشد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها