حسرتِ دل ‌کرد بر ما پنجهٔ قاتل بلند

بیدل دهلوی- غزل شماره 1193

حسرتِ دل ‌کرد بر ما پنجهٔ قاتل بلند

می‌شود دستِ ‌کرم با نالهٔ سایل بلند

ما نه‌ تنها نیستی را دادرس فهمیده‌ایم

بحر هم از موج دارد دست‌ بر ساحل بلند

چینِ ابروی تو هر جا بحثِ جوهر می‌کند

تیغ از جوهر رگِ ‌گردن ‌کند مشکل بلند

سایهٔ تمکینِ نازت هر کجا افتاده است

سبزه چون مژگان شود از خاک آن منزل بلند

‌نُه فلک در جلوه آمد از تپیدنهای دل

تا کجا رفته ‌ست یارب‌ گرد این بسمل بلند

کاروانِ یأس امکان را غبارِ حسرتم

هر که رفت از خویشتن‌، کرد آتشم در دل بلند

حرز امنی نیست جز محرومی از نشو و نما

خوشه‌سان گردن مکش زین کشت بیحاصل بلند

حیرتْ ‌آهنگیم دل از شکوۀ ما جمع دار

دود نتواند شدن از شمع این محفل بلند

با غرور ناز او مشکل برآید عجز ما

گَرد مجنون نارسا و دامن محمل بلند

سدّ راه توست بیدل گر کنی تعمیرِ جسم

می‌شود دیوار چون شد قدری آب و گل بلند

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها