
بیدل دهلوی- غزل شماره 1188
حرصت آن نیست که مرگش ز هوس وادارد
در کفن نیز همان دامنِ دنیا دارد
زین چمن برگِ گلی نیست نگرداند رنگ
باخبر باش که امروزِ تو فردا دارد
همه از جلوه به اندازِ تغافل زدهایم
آنچه نادیده توان دید تماشا دارد
جاده در دامنِ صحرایِ ملامت چاکیست
که سرِ بخیه ز نقشِ قدم ما دارد
دمِ تیغِ تو نشد منفعل از کشتن ما
خون عاشق چقدَر آبِ گوارا دارد
سایهٔ گم شده محوِ نظر خورشید است
هر که از خویش رود در چمنت جا دارد
لاله در دامن این دشت به توفان زده است
یأسِ مجنون چقدر گرد سویدا دارد
مقصد نالهٔ دل از من مدهوش مپرس
شوق مست است ندانم چه تقاضا دارد
منکرِ وحشت ما سوخته جانان نشوی
شعله در بال و پر ریخته عنقا دارد
ما و من نغمهٔ قانون خیال است اینجا
اثرِ هستی ما قطره به دریا دارد
لفظ گل کردهای آیینهٔ معنی برگیر
پری اسمیست که از شیشه مسمّا دارد
رهرو از رنجِ سفر چاره ندارد بیدل
موج، دایم ز حباب آبلهٔ پا دارد