
بیدل دهلوی- غزل شماره 1184
حال دل از دوری دلبر نمیدانم چه شد
ریخت اشکی بر زمین دیگر نمیدانم چه شد
از شکستِ دل نه تنها آب و رنگِ عیش ریخت
نالهای هم داشت این ساغر نمیدانم چه شد
یأسِ هستی بُرد از صد نیستی آنسوترم
سوختم چندان که خاکستر نمیدانم چه شد
صفحهٔ آیینه، حیرتْجوهرِ اینعبرت است:
کای حریفان نقش اسکندر نمیدانم چه شد
گردش رنگی و چشمکهای اشکی داشتم
این زمان آن چرخ و آن اختر نمیدانم چه شد
دوش در طوفانِ نومیدی تلاطم کرد آه
کشتیِ دل بود بیلنگر نمیدانم چه شد
در رهت از همّت افسرْ طرازِ آبله
پای من سر شد ازین برتر نمیدانم چه شد
از دمیدن دانهٔ من کوچهگردِ بیکسیست
مشت خاکی داشتم بر سر نمیدانم چه شد
بیدماغِ وحشتم، از سازِ آرامم مپرس
پهلویی گردانده ام، بستر نمیدانم چه شد
عرضِ معراجِ حقیقت از منِ بیدل مپرس
قطره، دریا گشت، پیغمبر نمیدانم چه شد