
بیدل دهلوی- غزل شماره 1170
جهان، جنونِ بهارِ غفلت، ز نرگسِ سرمهساش دارد
ز هر بنِ مو به خوابِ نازیم و مخملِ ما قماش دارد
اگر دهم بویِ شکوه بیرون، ز رنگِ تقریر میچکد خون
مپرس از یأسِ حالِ مجنون، دماغِ گفتن خراش دارد
چو شد قبولِ اثر فراهم، ز خاک گل میکند حنا هم
فلک دو روزی غبار ما هم به زیر پای تو کاش دارد
گشادِ بندِ نقابِ امکان به سعیِ بینش مگیر آسان
که رنگ هر گل درین گلستان تحیّر دورباش دارد
به گردِ صد دشت و در شتابی که قدر عجزِ رسا بیابی
سر از نفس سوختن نتابی به خود رسیدن تلاش دارد
حذر ز تزویرِ زهدکیشان مخور فریبِ صفای ایشان
وضوی مکروه خامریشان هزار شان و تراش دارد
نشستهام از لباس بیرون دگر چه لفظ و کدام مضمون؟
به خامشی نیز سازِ مجنون هزار آهنگ فاش دارد
سخن به نرمی ادا نمودن ز وضعِ شوخی حیا نمودن
عرق نیازِ خطا نمودن گلابِ بزمِ معاش دارد
خطاست بیدل ز تنگدستی به فکرِ روزی المپرستی
چو کاسه هر کس به خوانِ هستی دهن گشوده است آش دارد