
بیدل دهلوی- غزل شماره 1161
چو گوهر قطرهام تا کی به آب افتد که برخیزد
زمانی کاش در پای حباب افتد که برخیزد
جهانی گشت از نامحرمی پامالِ افسردن
به فکر خود کسی زین شیخ و شاب افتد که برخیزد
به اقبالِ فنا هم ننگ دارد فطرت از دونان
مبادا سایهای در آفتاب افتد که برخیزد
ز تقوا دامنِ عزلت گرفت و خاک شد زاهد
مگر چون شور مستی در شراب افتد که برخیزد
به حشرِ خواجه مپْسند ای فلک غیر از زمینگری
مباد این خر مکرّر در خلاب افتد که برخیزد
فسونِ شیشه، ما را از پری نومید کرد آخر
به روی کس محال است این نقاب افتد که برخیزد
تحمّل خجلتِ خفت نمیچیند درین محفل
سپند ما چرا در اضطراب افتد که برخیزد
درین صحرا عروج نازِ هر گردیست دامانی
سر ما هم به فکر آن رکاب افتد که برخیزد
حیا مشکل که گیرد دامنِ رنگِ چمنْْ خیزش
چو گل هرچند این آتش در آب افتد که برخیزد
ز لنگرداریِ رسمِ توقّع آب میگردم
خدایا بخت من چندان به خواب افتد که برخیزد
نهان در آستینِ یأس دارم چون سحر دستی
غبار من دعای مستجاب افتد که برخیزد
نمو ربطی ندارد با نهالِ مدّعا بیدل
مگر آتش درین دیر خراب افتد که برخیزد