
بیدل دهلوی- غزل شماره 1159
چو شمع بر سرت اقبال و جاه میگرید
به اوجِ قدر نخندی کلاه میگرید
در آن بساط که انجامِ کار نومیدی ست
اگر گداست و گر پادشاه میگرید
به عیش، خاصیت شیشههای می داریم
که خنده بر لب ما قاه قاه میگرید
به امتحانِ وفا جبهه چشمهٔ عرق است
ز شرم دعوی باطل گواه میگرید
گزیر نیست شب تیره را ز شمع و چراغ
همیشه دیدهٔ بخت سیاه میگرید
چه سان رسیم به مقصد؟ که تا قدم زدهایم
شکستِ آبله در خاک راه میگرید
به نا امیدی دل کیست چشم باز کند؟
بس است اگر مژهای گاه گاه میگرید
ز شمعِِ کُشته شنیدم که صبحدم میگفت:
دگر چه دیده گشایم نگاه میگرید
ترحّمِ کرمِ توست بر وضیع و شریف
که ابر بر گل و خار و گیاه میگرید
کراست یاد که در بارگاه رحمت عام
صواب خنده کند یا گناه میگرید؟
نه اشکِ شمعم و نی شبنمِ سحر بیدل
چه عبرتم که به حال من آه میگرید