
بیدل دهلوی- غزل شماره 1154
چو دندان ریخت نعمت حرص را مأیوس میسازد
صدف را بیگهر گشتن کفِ افسوس میسازد
تعلّقهای هستی با دلت چندان نمیپاید
نفس را یک دو دم این آینه محبوس میسازد
چه سازد خلقِ عاجز تا نسازد با گرفتاری
قفس را بیپریها عالم مأنوس میسازد
فلک بر ششجهت واکرده است آغوش رسوایی
خیال بیخبر با پردۀ ناموس میسازد
به گمنامی قناعت کن که جاه بیحیا طینت
به سرها چرم گاوی میکشد تا کوس میسازد
تو خواهی شور عالم گیر و خواهی غلغل محشر
فلک زین رنگ چندین نغمهها محسوس می سازد
نفس زیرِ عرق میپرورد شرمِ حباب اینجا
به پاس آبرو هر شمع با فانوس میسازد
خموشی ختم گفت و گوست لب بربند و فارغ شو
همین یک نقطه کارِ درسِ صد قاموس میسازد
چه سحر است این که افسونکاری مشّاطهٔ حیرت
به دستت میدهد آیینه و طاووس میسازد
به یاد آستانت گر همه چین بر جبین بندم
ادب لب میکند ایجاد و وقف بوس می سازد
فغان بیوجدِ نازی نیست کز دل برکشد بیدل
برهمنزادهای در دیر ما ناقوس میسازد