جمعی ‌که پر به فکر هنر در شکسته‌اند

بیدل دهلوی- غزل شماره 1145

جمعی ‌که پر به فکر هنر در شکسته‌اند

آیینه‌ها به زینتِ جوهر شکسته‌اند

جرأت‌ستای همّت اربابِ فقر باش

کز گردِ آرزو صفِ محشر شکسته ‌اند

با شوکتِ جنون، هوسِ تختِ جم‌ کراست؟

دیوانگان در آبله افسر شکسته‌اند

بیماری مواد طمع را علاج نیست

صفرایِ حرص در جگر زر شکسته‌اند

در محفلی‌ که آفت سازش سلامت است

آسایش‌ از دلی ‌که مکرّر شکسته‌اند

کم فرصتی ‌کفیل شکست خمار نیست

تا شیشه سرنگون شده ساغر شکسته‌ اند

تغییر وضع ما اثرْ ایجاد وحشتی ‌ست

دامان گل به رنگ برابر شکسته‌اند

از گردنم سرشته چه خیزد به غیر عجز

ماییم و پهلویی ‌که به بستر شکسته‌اند

اندیشهٔ غبارِ دلِ ما که می‌کند؟

خوبان هزار آینه در بر شکسته‌اند

محمل‌کشانِ برق نفس را سراغ نیست

گرد سحر به عالم دیگر شکسته‌اند

گردون غبار دیدۀ همّت نمی‌شود

عشّاق دامن مژه برتر شکسته‌اند

پرواز کس‌ به دامنِ نازت نمی‌رسد

گلهای این چمن چقدر پر شکسته‌اند

بید‌ل همین نه ما و تو نومیدِ مطلبیم

زین بحر قطره‌ها همه ‌گوهر شکسته‌اند

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها