
بیدل دهلوی- غزل شماره 1139
چشم چون آیینه بر نیرنگِ عرضِ ناز بند
ساغرِ بزمِ تحیّر شو لبِ از آواز بند
موجِ آبِ گوهر از ننگِ تپیدن فارغ است
لافِ عزلت میزنی بال و پر پرواز بند
غنچه دیوان در بغل، از سر به زانو بستن است
ای بهارِ فکر مضمونی به این انداز بند
خارج آهنگِ بساطِ کفر و ایمانت که کرد
بیتکلّف خویش را چون نغمه بر هر ساز بند
خردهگیران تیغ بر کف پیش و پس استادهاند
یک نفس چون شمع خامش شو زبان گاز بند
بر طلسمِ غنچه تمهیدِ شکفتن آفت است
عقدهای از دل اگر واکرده باشی باز بند
نام هم معراج شوخیهاست پرواز ترا
همچو عنقا آشیان در عالم آواز بند
بینیازی از خم و پیچ تعلّق رستن است
از سر خود هرچه واکردی به دوش ناز بند
موج از بیطاقتیها کرد ایجاد حباب
بسمل ما را تپش زد بر پر پرواز بند
وصل حق بیدل نظر بربستن است از ماسوا
قرب شه خواهی ز عالم چشم چون شهباز بند