
بیدل دهلوی- غزل شماره 1138
چشمِ تو به حالِ من گر نیم نظر خندد
خارم به چمن نازد عیبم به هنر خندد
تا چند بر آن عارض بر رغم نگاه من
از حلقهٔ گیسویت گل های نظر خندد
در کشورِ مشتاقان بی پرتو دیدارت
خورشید چرا تابد؟ بهر چه سحرخندد؟
دل میچکد از چشمم چون ابر اگر گریم
جان میدمد از لعلت چون برق اگر خندد
با اهل فنا دارد هرکس سرِ یکرنگی
باید که به رنگِ شمع از رفتن سر خندد
در کارگه خوبی یارب چه نزاکتهاست
صد کوه به خود بالد تا موی کمر خندد
در جویِ دمِ تیغت شیرینی آبی هست
کز جوش حلاوتها زخمش به شکر خندد
سامانِ طرب سهل است زین نقش که ما داریم
صبح از دو نفس فرصت بر خود چقدر خندد
هر شبنم از این گلشن تمهید گلی دارد
با گریه مدارا کن چندان که اثر خندد
از سعیِ هوس بگذر بیدل که درین گلشن
گل نیز اگر خندد از پهلوی زر خندد