
بیدل دهلوی- غزل شماره 1137
جزوِ موزون اعتدالِ جوهرِ کُل میشود
چون شود مینا صدای کوه قلقل میشود
جامِ الفت بسکه بر طاقِ نزاکت چیدهاند
دورِ لطف از یادِ برگشتن تغافل میشود
درخور رفعِ تعلّق عیش خرمن کن که شمع
خار پا چندان که میآرد برون گل میشود
عجزِ طاقت کرد ما را محرمِ امدادِ غیب
اختیار آنجا که درمانَد توکّل میشود
امشبم در دل خیالت مستِ جامِ شرم بود
کز نم پیشانی من شیشه پُر مُل میشود
جرأت رفتار شمعم گر به این واماندگیست
رفته رفته نقش پا در گردنم غل میشود
هرچه شد منسوب مجنون بیخروش عشق نیست
آهن از گل کردن زنجیر بلبل میشود
عافیت خواهی، درین بزم از من و ما دم مزن
زین هوای تند شمع عالمی گل میشود
هرزهتازِ گفتگو تا چند خواهی زیستن
گر نفس دزدی دو عالم یک تأمّل میشود
زین ترقیها که دونان سر به گردون سودهاند
گاو و خر را آدمی گفتن تنزّل میشود
از تبختر بر قفا مفکن وفاقِ حاضران
هر سخن کاینجا سر زلف است کاکل میشود
با قد خم گشته بیدل مگذر از طوف ادب
آه از آن جنگی که میدانش سر پل میشود