
بیدل دهلوی- غزل شماره 1122
تک و پوی نفس از عالم عبرت فنی دارد
مپرس از بازگشتن قاصد ما رفتنی دارد
تجرّد هم درین محفل خجالت میکند سامان
جهان تا گفتگو دارد مسیحا سوزنی دارد
ز هرجا سر برون آری قیامت میکند توفان
همین در پردهٔ خاک است اگر کس مأمنی دارد
به بر کن خرقهٔ تسلیم و از آفات ایمن زی
بقدر پهلوی لاغر ضعیفی جوشنی دارد
به سامانست درخورد کدورت دعوی هستی
دلیل امتحان این بس که جانداری تنی دارد
گران بر طبع یکدیگر مباش از لاف خودسنجی
ترازوی نفس همسنگ چندین من، منی دارد
ندارد سعی مردن آنقدر زورآزماییها
کمال پهلوانی سر به خاک افکندنی دارد
نگین خاتم ملک سلیمان در کف است اینجا
همه گر سنگ باشد دل به دست آوردنی دارد
نشان دل نیابی تا طلسم جسم نشکافی
همه گنجیم امّا گنج جا در مدفنی دارد
ز سیر سرنوشت این دشت تنگی کرد بر دلها
به هرجا کسوت ما چین ندارد دامنی دارد
تأمّل گر نگردد هر زمان توفیق آزادی
شرر هم در دل سنگ آب در پرویزنی دارد
حیا از طینت ما جز ادب چیزی نمیخواهد
فضولی گر همه از خود برآیی گردنی دارد
نمیدانم چه خرمن میکنم زین کشت بیحاصل
نفس تا ریشهاش باقیست دل برکندنی دارد
ز گفتن چرب و نرمی خواه و از دیدن حیا بیدل
بهار پسته و بادام هریک روغنی دارد