
بیدل دهلوی- غزل شماره 1120
تغافل چه خجلت به خود چیده باشد
که آن نازنین سوی ما دیده باشد
حناییست رنگ بهارِ سرشکم
بدانم به پای که غلتیده باشد
طرب مفت دل گرهمه صبح شبنم
ز گل کردن گریه خندیده باشد
به اظهار هستی مشو داغ خجلت
همان به که این عیب پوشیده باشد
ندانم دل از درسِ موهومِ هستی
چه فهمیده باشد که فهمیده باشد
چو موج گهر به که از شرم دریا
نگاه تو در دیده پیچیده باشد
بجوشد دل گرم با جسم خاکی
اگر باده با شیشه جوشیده باشد
من و یأس مطلب، دل و آه حسرت
دعا گو اثر میپرستیده باشد
نفسسازی آهنگ جمعیّتت کو
سحر گرد اجزای پاشیده باشد
درین دشت وحشت من آن گردبادم
که سر تا قدم دامن چیده باشد
حیاپرورِ آستانِ نیازت
دلی داشتم آب گردیده باشد
اگر بیدل ما دهد عرض هستی
به خواب عدم حیرتی دیده باشد