
بیدل دهلوی- غزل شماره 1115
تبسّم هرکجا رنگِ سخن زان لعلِ تر ریزد
زآغوشِ رگِ گل شوخیِ موجِ گهر ریزد
به آهنگ نثار مقدم گلشن تماشایت
چمن در هر گلی صد نرگسستان سیم و زر ریزد
گریبانچاکیی دارند مشتاقان دیدارت
که گر اشکی به عرض آرند صد توفان سحر ریزد
رگ خشکم ندارد دستگاه قطرۀ آبی
به جای خون مگر رنگ گداز نیشتر ریزد
غبارم زحمت آن آستان داد از گرانجانی
بگو تا نالهاش بردارد و جای دیگر ریزد
به ناموس وفا در پردهٔ دل آب میگردم
مبادا حسرت دیدار چون اشکم به در ریزد
به صورت گر تهیدستم به معنی گنجها دارم
که گر یک چشم من دامن فشاند صد گهر ریزد
تویی کز همّت بیدستگاهان غافلی ورنه
ز عنقا آشیان برتر نهد رنگی که پر ریزد
توان سیر تنکسرمایگیهای جهان کردن
که هرجا گرد شامی بشکند رنگ سحر ریزد
چو اشک شمع نقد آبرویی در گره دارم
که تا در پرده است آب است،چون ریزد شرر ریزد
کلاه عزّت افلاک فرش نقش پا گیرد
چو بیدل هر که از راهت کف خاکی به سر ریزد