
بیدل دهلوی- غزل شماره 1113
تا مهِ نو بر فلک بالگشا میرود
در نظرم رخشِ عمر نعل نما می رود
خواه نفس فرض کن، خواه غبارِ هوس
نی سحراست و نه شام سیل فنا میرود
قطع نفس تا بجاست، خاک همین منزلیم
شمع رهش زیر پاست سعی کجا میرود
نشو و نما گفتگوست در چمن احتیاج
رو به فلک یکقلم دست دعا میرود
قافلهٔ عجز و باز حکم به هر سو بتاز
عالم واماندگیست آبلهها میرود
سجده نمیخواهدت زحمت جهد قدم
چون سرت افتاد پیش نوبت پا میرود
زین همه باغ و بهار دست بهم سودهگیر
فرصت رنگ حنا از کف ما میرود
در چمنِ اعتبار گر همه سیر دل است
چشم نخواهی گشود عرض حیا میرود
هرزهخرام است وهم، بیهدهتازست فکر
هیچکس آگاه نیست آمده یا میرود
موسم ییری رسید آنهمه بر خود مبال
روز به فصل شتا غنچه قبا میرود
هیأت شمعند خلق ساز اقامت کراست؟
پا اگر افشردهاند سر به هوا میرود
تا به کجا بایدم ماتم خود داشتن
با نفسم عمرهاست آب بقا میرود
مقصد و مختارِ شوق کعبه و بتخانه نیست
بیسبب و بیطلب دل همه جا میرود
اینکه به خود چیدهایم فرصت ناز و نیاز
دلبر ما یک دوگام پا به حنا میرود
هرچه گذشت از نظر نیست برون از خیال
بیدل ازین دامگاه رفته کجا میرود