
بیدل دهلوی- غزل شماره 1087
پیکرم چون تیشه تا از جان کنی یاد آورَد
سر زند بر سنگی و پیغام فرهاد آورد
لب به خاموشی فشردم ناله جوشید از نفس
قید خودداری جنون بر طبع آزاد آورد
در شهادتگاه بیباکی کم از بسمل نیام
بشکنم رنگی که خونم را به فریاد آورد
هوش تا گیرد عیار رنگی از صهبای من
شیشهها میباید از ملک پریزاد آورد
بسکه در راهت کمینِ انتظارم پیر کرد
مو سپیدی نقش من بر کلک بهزاد آورد
چون پرِ طاووس میباید اسیر عشق را
کز عدم گلدستهواری نذرِ صیّاد آورد
تحفهٔ ما بیبران غیر از دلِ صد چاک نیست
شانه میباشد رهآوردی که شمشاد آورد
عشق را عمریست با خلق امتحان همّت است
عالمی را میبرد مجنون که فرهاد آورد
از تغافلهای نازش سخت دور افتادهایم
پیش آن نامهربان ما را که در یاد آورد
تا سپند ما نبیند انتظار سوختن
چون شرر کاش آتش از کانون ایجاد آورد
انفعالم آب کرد ای کاش شرم احتیاج
یک عرقوارم برون زین خجلتآباد آورد
بیدل از سامان تحصیل نفَس غافل مباش
میبرد با خویش آخرهرچه را باد آورد