
بیدل دهلوی- غزل شماره 1066
بِهْ که چندی دل ما خامشی انشا باشد
جرسِ قافلهٔ بینفسیها باشد
تا کی ای بیخبر از هرزهخروشیهایت
کف افسوس خموشی لب گویا باشد
گوشهٔ بیخبری وسعت دیگر دارد
گرد آسوده همان دامن صحرا باشد
بر دل سوختهام آب مپاش ای نم اشک
برق این خانه مباد آتش سودا باشد
نارسایی قفسِ تهمتِ افسرده دلی ست
مشکلی نیست ز خود رفتن اگر پا باشد
طلب افسرده شود همّت اگر تنگ فضاست
تپش موج به اندازهٔ دریا باشد
یارب اندیشهٔ قدرت نکشد دامنِ دل
زنگ این آینه ترسم ید بیضا باشد
بگدازید که در انجمنِ یادِ وصال
دل اگر خون نشود داغ تمنّا باشد
نسخهٔ جسم که بر هم زدن آرایش اوست
کم شیرازه پسندید گر اجزا باشد
شعلهها زیرنشینِ علمِ دودِ خودند
چه شود سایهٔ ما هم به سر ما باشد
تو و نظّارۀ نیرنگ دو عالم بیدل
من و چشمی که به حیرانی خود وا باشد