
بیدل دهلوی- غزل شماره 1061
بهار میرود و گل ز باغ میگذرد
پیاله گیر که فصل دماغ میگذرد
نوای بلبل و آواز خندهٔ گلها
به دوشِ عبرتِ بانگ کلاغ میگذرد
کدورتی که ز اسباب چیدهای بر دل
سیاهیی است که آخر ز داغ میگذرد
به جستجوی چه مطلب شکستهای دامن
غبار خود بهم آور سراغ میگذرد
کسی به جان کنی بیاثر چه چاره کند؟
فراغها به تلاش فراغ میگذرد
فریب جلوهٔ طاووس زین چمن نخوری
غبار قافله سالار داغ میگذرد
مخالفت هم ازین دوستان غنیمت گیر
دو روزه صحبت طوطی و زاغ میگذرد
شرر به صفحه زن و فرصت طرب دریاب
شب سحر نفست بیچراغ میگذرد
ز قید لفظ برآ معنی مجرّد باش
می است نشئه دمی کز ایاغ میگذرد
مگو پیام قناعت به منعمان بیدل
غریقِ حرص ز پل بیدماغ میگذرد