
بیدل دهلوی- غزل شماره 1060
بهارِ عیشِ امکان رنگِ وحشت دیدهای دارد
شکفتن چون گل اینجا دامن برچیدهای دارد
اگر چون شمع خواهی چارهٔ دردسر هستی
گداز استخوانها صندل ساییده ای دارد
تو هر مضمون که میخواهد دلت نذر تأمّل کن
لب حیرت کلامان نامۀ پیچیده ای دارد
ز اسرار لبش آگه نیام لیک اینقدر دانم
دم تیغ تبسّم جوهرِ بالیدهای دارد
قدم فهمیده نه تا از دلی گردی نینگیزی
کف هر خاک این وادی نفس دزدیدهای دارد
ز هستی تا اثر داری چه گفت و گو چه خاموشی
نفس صبح قیامت زیر لب خندیدهای دارد
گر از اسباب در رنجی چرا نفکندی از دوشش
تو آدم نیستی آخر فلک هم دیدهای دارد
خزانفرسا مباد اندیشهٔ اهل وفا یارب
که این گلزار رنگ گرد دل گردیدهای دارد
ز عالم چشم اگر بستی به منزلگاهِ راحت رو
نگه در لغزش مژگان رهِ خوابیدهای دارد
چو موجِ گوهر از من یک تپش جرأت نمیبالد
جنون ناتوانان شور آرامیدهای دارد
رضای دوست میجویم طریق سجده میپویم
سر تسلیم خوبان پای نالغزیدهای دارد
به هر آیینه زنگارِ دگر دارد کمین بیدل
ز مژگان بستن ایمن نیست هرکس دیدهای دارد