
بیدل دهلوی- غزل شماره 1049
به کوی دوست که تکلیف بینشانی بود
غبار گشتنم اظهار سخت جانی بود
ز ناتوانی شبهای انتظار مپرس
نفس کشیدن من بی تو شخکمانی بود
گذشتم از سرِ هستی به همّت پیری
قد خمیده پلِ آب زندگانی بود
به هیچ جا نرسیدم ز پرفشانی جهد
چو شمع شوخی پروازم آشیانی بود
خوش آن نشاط که از جذبهٔ دم تیغت
چو اشک خون مرا بیقدم روانی بود
من از فسرده دلی نقش پا شدم ورنه
به طالع کف خاک من آسمانی بود
گلی نچیدهام از وصل، غیر حیرانی
مراکه چون مژه آغوش ناتوانی بود
فغان که چارۀ بیتابیام نیافت کسی
به رنگ نالهٔ نی دردم استخوانی بود
چه نقشها که نبست آرزو به فکر وصال
خیال بستن من بی تو کلک مانی بود
ز بسکه داشت سرم شورِ تیغ او بیدل
چو صبح خندهٔ زخمم نمکفشانی بود