
بیدل دهلوی- غزل شماره 1045
بعد ازینت سبزۀ خط در سیاهی میرود
ای ز خود غافل زمان خوش نگاهی میرود
میشود سرسبزی این باغ پامال خزان
خوشدلیهایت به گردِ رنگ کاهی میرود
با قد خمگشته فکر صیدِ عشرت ابلهی ست
همچو موج از چنگ این قلّاب ماهی میرود
چاره دشوار است در تسخیر وحشتپیشگان
نکهت گل هر طرف گردید راهی میرود
جان به پیش چشم بیباکت ندارد قیمتی
رایگان این گوهر از دست سپاهی میرود
سرخوش پیمانهٔ نازِ محیطِ جلوهایم
موج ما از خود به دوش کجکلاهی میرود
نیست صابونِ کدورتهای دل غیر از گداز
چون شود خاکستر از آتش سیاهی میرود
صیقلِ زنگارِ کلفتها همین آه است و بس
ظلمت شب با نسیم صبحگاهی میرود
کیست گردد مانع رنگ از طواف برگ گل
خون من تا دامنت خواهی نخواهی میرود
از خط او دم مزن بیدل که این حرف غریب
بر زبان خامۀ صنع الهی می رود