بسکه در سازِ صفاکیشان حیا خوابیده بود

بیدل دهلوی- غزل شماره 1040

بسکه در سازِ صفاکیشان حیا خوابیده بود

موی چینی رشته بست امّا صدا خوابیده بود

کس به مقصد چشم نگشود از هجوم ما و من

کاروان در گردِ آوازِ درا خوابیده بود

ای مکافات عمل پُر بیخبر طی ‌گشت عمر

در وداع هر نفس صبح جزا خوابید‌ه بود

با همه عبرت ز توفیق طلب ماندیم دور

چشم مالیدیم امّا پای ما خوابیده بود

ما گمان آگهی بردیم ازین بی‌دانشان

ورنه عالم یک قلم مژگان‌گشا خوابیده بود

عمرها شد انفعالِ غفلت از دل می‌کشیم

این ستمگر ساعتی از ما جدا خوابیده بود

سرکشی‌ کردیم از این غافل که آثار قبول

در تواضع خانهٔ قدِ دوتا خوابیده بود

زندگی افسانهٔ نیرنگِ مژگانِ ‌که داشت

هرکه را دیدم درین ‌غفلت سرا خوابیده بود

فتنه‌خویی از تکلّف‌ کرد بیدارم به پا

چون منی در سایهٔ برگ حنا خوابیده بود

همّت قانع، فریبِ راحت از مخمل نخورد

لاغری از پهلویم بر بوریا خوابیده بود

سخت بیدردانه جستیم از حضور آبله

هر قدم چشم تری در زبر پا خوابیده بود

آگهی توفانِ غفلت ریخت بیدل بر جهان

عالمی بیدار بود این فتنه تا خوابید‌ه بود

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها