
بیدل دهلوی- غزل شماره 1030
بر من فسونِ عجز در ایجاد خواندهاند
چون گل به دامن آتشِ رنگم نشاندهاند
خواهد عبیرِ پیرهنِ عافیت شدن
خاکستری کز اخگرِ طبعم دماندهاند
کس آگه از طبیعت عصیانپرست نیست
بر روی خلق دامن تر کم تکاندهاند
دود دماغِ نشو و نمای طبایع است
چون شمع ریشه ای همه در سر دواندهاند
از هر نفس که ما و منی بال میزند
دستی ست کز امید سلامت فشاندهاند
باید چو شمع چشم ز خود بست و درگذشت
بر ما همین پیام تسلّی رساندهاند
ممنون دستگیری طاقت که میشود
ما را ز آستان ضعیفی نراندهاند
بانگ جرس شنو ز پی کاروان مدو
هرجا رسیده اند رفیقان نمانده اند
بیدل درین هوسکده مگذر ز پاس دل
آیینه را به مجلس کوران نخواندهاند