
بیدل دهلوی- غزل شماره 1025
بر رمزِ کارگاهِ ازل کیست وارسد؟
ما خود نمیرسیم مگرعجز ما رسد
هر شیوهای کمینگر ایجاد رتبهای ست
شکل غبار ناشده کی بر هوا رسد
فهم شباب قابلِ تحقیقِ ضعف نیست
پیری ست فطرتی که به قدّ دوتا رسد
ما را چو شمعِِ کشته اگر اوج بینش است
کم نیست اینکه سعی نگه تا به پا رسد
در وادیی که منزل و ره جمله رفتنی ست
اندیشه رفته است ز خود تا کجا رسد
آیینه را به قسمت حیرت قناعتی ست
زین جوش خون بس است که رنگی به ما رسد
تا گرد ما و من به هوا نیست پر فشان
بیدل به کُنه ذرّه رسیدن کرا رسد