
بیدل دهلوی- غزل شماره 1023
بر درِ دل حلقه زد غفلت، کنون آهش چه سود
اشک کم آرد برون از چشم روزن سعی دود
راحت این بزم بر ترک طمع موقوف بود
دستها بر هم نهادیم از طلب، مژگان غنود
بیبضاعت عالمی افتاد در وهمِ زیان
مایه گر باشد، کسادی نیست در بازار سود
اتّفاق است آنکه هر دشوار آسان میکند
ورنه از تدبیر یک ناخن گره نتْوان گشود
صافی دل تهمت آلود کلف شد از نفس
رنگ آب از سیلی امواج میباشد کبود
حیف طبعی کز مآل کبر و کین آگاه نیست
خاک ریزید از مزاری چند در چشم حسود
جبن پیدا میکند در طبع مرد افراط کین
ای بسا تیغی که آبش را تف آتش ربود
موج دریا صورت دست و دلی واکرده است
جز کشاکش هیچ نتْوان بست بر سیمای جود
گر به شهرت مایلی با بینشانی ساز کن
دهر نتْواند نمودن آنچه عنقا وانمود
نفی ما آیینهٔ اثبات ناز ایجاد کرد
هرچه از آثار مجنون کاست بر لیلی فزود
حسن یکتا بیدل از تمثال دارد انفعال
جای زنگارت همین آیینه میباید زدود