
بیدل دهلوی- غزل شماره 1020
پرِ افشاندهام با اوجِ عنقا گفتگو دارد
غبارِ رفته از خود با ثریّا گفتگو دارد
زبانِ سبزه زان خطّ دلافزا گفتگو دارد
دهانِ غنچه زان لعلِ شکرخا گفتگو دارد
در آن محفل که حیرت ترجمانِ رازِ دل باشد
خموشی دارد اظهاری که گویا گفتگو دارد
ندارد کوتهی در هیچ حال افسانهٔ عاشق
فغان گر لب فرو بندد تمنّا گفتگو دارد
خروشم در غمت با شور محشر میزند پهلو
سرشکم بیرخت با جوش دریا گفتگو دارد
به چشم سرمهآلودت چه جای نسبت نرگس؟
ز کوریهاست هر کس تا به اینجا گفتگو دارد
تو خواهی شور عالم گو و خواهی اضطراب دل
همان یک معنی شوق اینقدرها گفتگو دارد
برون از سازِ وحدت نیست این کثرتنواییها
زبانِ موج هم در کامِ دریا گفتگو دارد
ز سر تا پای ساغر یک دهن خمیازه میبینم
ز حرفِ لعلِ میگونِ که مینا گفتگو دارد
لبِ شوخی که جوش خضر دارد خطّ مشکینش
چو آید در تبسّم با مسیحا گفتگو دارد
ز آهنگِ گدازِ دل مباش ای بیخبر غافل
زبانِ شمع خاموش است امّا گفتگو دارد
کلاهآرای تسلیمم نمیزیبد غرور از من
سرِ افتاده با نقشِ کف پا گفتگو دارد
غبار گردش چشمی ست سر تا پای ما بیدل
زبان در سرمه گیرد هر که با ما گفتگو دارد