بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود

بیدل دهلوی- غزل شماره 1019

بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود

حقِ نیاز به این سجده‌ها ادا نشود

ز تیر‌ه بختی خود میل در نظر دارد

به خاک پای تو هر دیده‌ای که وانشود

چه ممکن است که در بوتهٔ گدازِ وفا

د‌ل آب گردد و جام جهان‌نما نشود؟

برونِ سایهٔ‌ گل خوابگاهِ شبنم نیست

سرم به پای بتان خاک شد چرا نشود

توان شد آینهٔ بحرِ عافیت چو حباب

اگر غبارِ نفس سدّ راه ما نشود

مرا ز مرگ به خاطر غمی ‌که هست این است

که خاک ‌گردم و دل محرم فنا نشود

ز یار دوری و آسایش ای فلک مپْسند

که شبنم از برِ گل‌ خیزد و هوا نشود

دل از غبارِ تعلّق نمی‌توان برداشت

نسیمِ وادیِ عبرت اگر عصا نشود

به داغ می‌کند آخر جنون خرامیها

چو شمع بِهْ که کسی سر برهنه پا نشود

ز چشمِ حرص یقین دارم اینقدر بیدل

که خاک گور هم این زخم را دوا نشود

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها