
بیدل دهلوی- غزل شماره 1014
بپرهیز از حسد تا فضل یزدانت قرین باشد
که مرحوم است آدم هر قدر شیطان لعین باشد
مگو در جوش خط افزونی حسن است خوبان را
زبانِ کفر هر جا شد دراز از نقص دین باشد
محبّت محو کرد از دل غبارِ وهمِ اسبابم
به پیش شعله کی از چهرهٔ خاشاک چین باشد؟
نمایانم به رنگ سایه از جیبِ سیهروزی
چه باشد رنگ من یارب اگر آیینه این باشد
به صد مژگان فشاندن گردِ اشکی رُفتهام از دل
من و نقدی که بیرون راندهٔ صد آستین باشد
به لوحِ حیرتم ثبت است رمزِ پردهٔ امکان
مثال خوب و زشت آیینه را نقش نگین باشد
در آن مزرع که حسنت خرمنآرای عرق گردد
به پروین میرساند ریشه هر کس خوشهچین باشد
نسیم از خاک کویت گر غباری بر سرم ریزد
به کامِ آرزویم حاصل روی زمین باشد
ندارد دامنِ دشتِ جنون از گرد پروایی
دل عاشق چرا از طعنهٔ مردم حزین باشد؟
دو روزی از هوس تاریکی دنیا گوارا کن
چراغ خانهٔ زنبور ذوق انگبین باشد
کفِ دستِ توانایی به سودنها نمیارزد
مکن کاری که انجامش ندامتآفرین باشد
ز سیر آب و رنگ این چمن دل جمع کن بیدل
که هر جا غنچه گردیدی گلت در آستین باشد