قالب وردپرس افزونه وردپرس

ز ویرانه ی عارفی ژنده پوش

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع

شماره 17

 

ز ویرانه ی عارفی ژنده پوش

یکی را نُباحِ سگ آمد به گوش

به دل گفت کویِ سگ اینجا چراست ؟

درآمد که درویشِ صالح کجاست ؟

نشان سگ از پیش و از پس ندید

به جز عارف آن جا دگر کس ندید

خجل باز گردیدن آغاز کرد

که شرم آمدش بحث این راز کرد

شنید از درون عارف آوازِ پای

هلا گفت بر در چه پایی ؟ درآی

مپندار ای دیده ی روشنم

کز ایدر سگ آواز کرد ، این منم

چو دیدم که بیچارگی می‌خرد

نهادم ز سر کبر و رای و خرد

چو سگ بر درش بانگ کردم بسی

که مسکین تر از سگ ندیدم کسی

چو خواهی که در قدر والا رسی

ز شیب تواضع به بالا رسی

در این حضرت آنان گرفتند صدر

که خود را فروتر نهادند قدر

چو سیل اندر آمد به هول و نهیب

فتاد از بلندی به سر در نشیب

چو شبنم بیفتاد ، مسکین و خرد

به مهر آسمانش به عیّوق برد

 

......

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code