قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری

تو را عشق همچون خودی ز آب و گل

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور

شماره ۲

 

تو را عشق همچون خودی ز آب و گل

رباید همی صبر و آرام دل

به بیداریش فتنه بر خدّ و خال

به خواب اندرش پای بند خیال

به صدقش چنان سر نهی در قدم

که بینی جهان با وجودش عدم

چو در چشم شاهد نیاید زرت

زر و خاک یکسان نماید برت

دگر با کست برنیاید نفس

که با او نماند دگر جای کس

تو گویی به چشم اندرش منزل است

وگر دیده بر هم نهی در دل است

نه اندیشه از کس که رسوا شوی

نه قوت که یکدم شکیبا شوی

گرت جان بخواهد به لب ، بر نهی

ورت تیغ بر سر نهد ، سر نهی

چو عشقی که بنیاد آن بر هواست

چنین فتنه‌انگیز و فرمانرواست

عجب داری از سالکان طریق

که باشند در بحر معنی غریق ؟

به سودای جانان ز جان مشتعل

به ذکر حبیب از جهان مشتغل

به یاد حق از خلق بگریخته

چنان مست ساقی که می ریخته

نشاید به دارو دوا کردشان

که کس مطلع نیست بر دردشان

الست از ازل همچنانشان به گوش

به فریاد قالوا بلی در خروش

گروهی عمل دار عزلت نشین

قدمهای خاکی ، دم آتشین

به یک نعره کوهی ز جا برکنند

به یک ناله شهری به هم برزنند

چو بادند پنهان و چالاک پوی

چو سنگند خاموش و تسبیح گوی

سحرها بگریند چندان که آب

فرو شوید از دیده‌شان کُحلِ خواب

فرس کُشته از بس که شب رانده‌اند

سحرگه خروشان که وامانده‌اند

شب و روز در بحر سودا و سوز

ندانند زآشفتگی شب ز روز

چنان فتنه بر حسن صورت نگار

که با حسن صورت ندارند کار

ندادند صاحبدلان دل به پوست

وگر ابلهی داد بی مغز کوست

می صرف وحدت کسی نوش کرد

که دنیا و عقبی فراموش کرد

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code