
سعدی-بوستان-باب دهم در مناجات و ختم کتاب
شماره 5
شنیدم که مستی ز تاب نبید
به مقصوره ی مسجدی در دوید
بنالید بر آستان کرم
که یارب به فردوس اعلی برم
موذن گریبان گرفتش که هین
سگ و مسجد ؟ ای فارغ از عقل و دین
چه شایسته کردی که خواهی بهشت ؟
نمیزیبدت ناز با روی زشت
بگفت این سخن پیر و بگریست مست :
که مستم ، بدار از من ای خواجه دست
عجب داری از لطف پروردگار
که باشد گنهکاری امیدوار ؟
تو را مینگویم که عذرم پذیر
درِ توبه باز است و حق دستگیر
همی شرم دارم ز لطف کریم
که خوانم گنه پیش عفوش عظیم
کسی را که پیری درآرد ز پای
چو دستش نگیری نخیزد ز جای
من آنم ، ز پای اندر افتاده پیر
خدایا به فضل خودم دست گیر
نگویم بزرگی و جاهم ببخش
فروماندگی و گناهم ببخش
اگر یاری اندک زَلَل داندم
به نابخردی شهره گرداندم
تو بینا و ما خائف از یکدگر
که تو پرده پوشی و ما پرده در
برآورده مردم ز بیرون خروش
تو بیننده در پرده و پرده پوش
به نادانی ار بندگان سرکشند
خداوندگاران قلم درکشند
اگر جرم بخشی به مقدار جود
نماند گنهکاری اندر وجود
وگر خشم گیری به قدر گناه
به دوزخ فرست و ترازو مخواه
گرم دست گیری ، به جایی رسم
وگر بفگنی ، برنگیرد کسم
که زور آورد ، گر تو یاری دهی ؟
که گیرد ، چو تو رستگاری دهی ؟
دو خواهند بودن به محشر فریق
ندانم کدامین دهندم طریق
عجب گر بود راهم از دستِ راست
که از دست من جز کجی برنخاست
دلم میدهد وقت وقت این امید
که حق شرم دارد ز موی سپید
عجب دارم ار شرم دارد ز من
که شرمم نمیآید از خویشتن
نه یوسف که چندان بلا دید و بند
چو حُکمش روان گشت و قدرش بلند
گنه عفو کرد آل یعقوب را
که معنی بود صورت خوب را
به کردارِ بدشان مقیّد نکرد
بِضاعات مُزجاتشان رد نکرد
ز لطفت همین چشم داریم نیز
بر این بی بضاعت ببخش ای عزیز
کس از من سیه نامه تر دیده نیست
که هیچم فِعالِ پسندیده نیست
جز این کاعتمادم به یاری توست
امیدم به آمرزگاری توست
بضاعت نیاوردم الّا امید
خدایا ز عفوم مکن ناامید