بایگانی‌های باب دهم در مناجات و ختم کتاب - ادبستان شعر پارسی

شنیدم که مستی ز تاب نبید

سعدی-بوستان-باب دهم در مناجات و ختم کتاب شماره 5   شنیدم که مستی ز تاب نبید به مقصوره ی مسجدی در دوید بنالید بر آستان کرم که یارب به فردوس اعلی برم موذن گریبان گرفتش که هین سگ و مسجد ؟ ای فارغ از عقل و دین چه شایسته کردی که خواهی بهشت ؟ نمی‌زیبدت … ادامه

مغی در به روی از جهان بسته بود

سعدی-بوستان-باب دهم در مناجات و ختم کتاب شماره 4   مغی در به روی از جهان بسته بود بتی را به خدمت میان بسته بود پس از چند سال آن نکوهیده کیش قضا ، حالتی صعبش آورد پیش به پای بت اندر به امید خیر بغلطید بیچاره بر خاکِ دیر که درمانده‌ام دست گیر ای … ادامه

چه خوش گفت درویش کوتاه دست

سعدی-بوستان-باب دهم در مناجات و ختم کتاب شماره 3   چه خوش گفت درویش کوتاه دست که شب توبه کرد و سحرگه شکست گر او توبه بخشد ، بماند درست که پیمان ما بی ثبات است و سست به حقت که چشمم ز باطل بدوز به نورت که فردا به نارم مسوز ز مسکینی ام … ادامه

سیه چرده‌ای را کسی زشت خواند

سعدی-بوستان-باب دهم در مناجات و ختم کتاب شماره 2   سیه چرده‌ای را کسی زشت خواند جوابی بگفتش که حیران بماند : نه من صورت خویش خود کرده‌ام که عیبم شماری که بد کرده‌ام تو را با من ار زشت رویم چه کار ؟ نه آخر منم زشت و زیبا نگار از آنم که بر … ادامه

بیا تا برآریم دستی ز دل

سعدی-بوستان-باب دهم در مناجات و ختم کتاب شماره 1   بیا تا برآریم دستی ز دل که نتوان برآورد فردا ز گل به فصل خزان درنبینی درخت که بی برگ ماند ز سرمای سخت ؟ برآرد تهی دستهای نیاز ز رحمت نگردد تهیدست باز مپندار از آن در که هرگز نبست که نومید گردد ، … ادامه