مغی در به روی از جهان بسته بود

سعدی-بوستان-باب دهم در مناجات و ختم کتاب

شماره 4

 

مغی در به روی از جهان بسته بود

بتی را به خدمت میان بسته بود

پس از چند سال آن نکوهیده کیش

قضا ، حالتی صعبش آورد پیش

به پای بت اندر به امید خیر

بغلطید بیچاره بر خاکِ دیر

که درمانده‌ام دست گیر ای صنم

به جان آمدم ، رحم کن بر تنم

به زارید در خدمتش بارها

که هیچش به سامان نشد کارها

بتی چون برآرد مهمات کس

که نتواند از خود براندن مگس ؟

برآشفت ، کای پای بندِ ضَلال

به باطل پرستیدمت چند سال

مهمّی که در پیش دارم برآر

وگرنه بخواهم ز پروردگار

هنوز از بت آلوده رویش به خاک

که کامش برآورد یزدان پاک

حقایق شناسی در این خیره شد

سرِ وقتِ صافی بر او تیره شد

که سرگشته‌ ی دون یزدان پرست

هنوزش سر از خمر بتخانه مست

دل از کفر و دست از خیانت بشست

خدایش برآورد کامی که جُست

فرو رفت خاطر در این مشکلش

که پیغامی آمد به گوشِ دلش

که پیش صنم پیر ناقص عقول

بسی گفت و قولش نیامد قبول

گر از درگه ما شود نیز رد

پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد ؟

دل اندر صمد باید ای دوست بست

که عاجزترند از صنم هر که هست

محال است اگر سر بر این در نهی

که باز آیدت دستِ حاجت تهی

خدایا مقصّر به کار آمدیم

تهیدست و امیدوار آمدیم

 

 

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها