قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری

شنیدم که دارای فرخ تبار

سعدی – بوستان – باب اول در عدل و تدبیر و رای

 شماره ۲۰

 

شنیدم که دارای فرخ تبار

ز لشکر جدا ماند روز شکار

دوان آمدش گله‌بانی به پیش

به دل گفت دارای فرخنده کیش :

مگر دشمن است این که آمد به جنگ

ز دورش بدوزم به تیر خدنگ

کمان کیانی به زه راست کرد

به یکدم وجودش عدم خواست کرد

بگفت ای خداوند ایران و تور

که چشم بد از روزگار تو دور

من آنم که اسبان شه پرورم

به خدمت بدین مرغزار اندرم

مَلک را دل رفته آمد به جای

بخندید و گفت ای نکوهیده رای

تو را یاوری کرد فرخ سروش

وگر نه زه آورده بودم به گوش

نگهبان مرعی بخندید و گفت :

نصیحت ز مُنعم نباید نهفت

نه تدبیر محمود و رای نکوست

که دشمن نداند شهنشه ز دوست

چنان است در مهتری شرط زیست

که هر کِهتری را بدانی که کیست

مرا بارها در حضر دیده‌ای

ز خیل و چراگاه پرسیده‌ای

کنونت به مهر آمدم پیشباز

نمی‌دانیَم از بداندیش باز ؟

توانم من ای نامور شهریار

که اسبی برون آرم از صد هزار

مرا گله‌بانی به عقل است و رای

تو هم گله ی خویش باری به پای

در آن تخت و مُلک از خلل غم بود

که تدبیر شاه از شبان کم بود

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code