ورود-ثبت نام

بود به بند تو خداوند عشق

ایرج میرزا – زهره و منوچهر

مثنوی شماره 3

بود به بند تو خداوند عشق

خواست نَبُرّد گلویت بند عشق

باش که حالا به تو حالی کنم

دقِّ دل خود به تو خالی کنم

ثانیه ای چند بر او چشم بست

برقی از این چشم به آن چشم جَست

یک دو سه نوبت به رُخَش دست برد

گرچه نزد بر رُخ او دستبرد

کند بِنای دل او را ز بُن

کرد به وی عشق خود اَنژکسیُون

باز جوان عذر تراشی گرفت

راه تبرّیّ و تحاشی گرفت

گفت که ای دخترک با جمال

تعبیه در نطق تو سِحر حلال

با چه زبان از تو تقاضا کنم

شرّ تو را از سر خود وا کنم

گر به یکی بوسه تمام است کار

این لب من آن لب تو هان بیار

گر بکشد مهر تو دست از سرم

من سر تسلیم به پیش آورم

گر شوی از من به یکی بوسه سیر

خیز، علی الله، بیا و بگیر

عقل چو از عشق شنید این سخن

گفت که: یا جای تو یا جای من !

عقل و محبّت به هم آویختند

خون ز سر و صورت هم ریختند

چون که کمی خون ز سر عقل ریخت

جَست و ز میدان محبّت گریخت

گفت برو آن تو آن یار تو

آن به کف یار تو افسار تو

رو که خدا بر تو مددکار باد

حافظت از این زن بدکارباد

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *